پست شماره:
198
فيلمنامه
:
گبه
فضاهايي نامعلوم، روز
.
گبهاي سبز در آب ميرود
. صداي زوزة گرگي ميآيد. دختري آبيپوش كوزه بر دوش بر زمينة گبهاي آبي، به صداي زوزة گرگي سر ميچرخاند و لبخند بر لب ميآورد.
چشمة كوچك، روز
.
سيبي از درخت در چشمة كوچك فرو ميافتد
. از دور دست پيرزني آبيپوش و پيرمردي گبه بر دوش و زنبيل به دست سلانّه سلانّه به سمت چشمه ميآيند.
پيرزن
: ديشب ناله ميكردي. پاهات درد ميكرد نميتونستي بخوابي. ديگه نميدم گبه رو بشوري.
پيرمرد
: گبه رو بده من بشورم.
پيرزن
: گالش دارم، من ميشورم.
پيرمرد
: گالشو بده من بشورم.
پيرزن
: تو پاهات درد ميكنه، گبه رو من ميشورم. تو برو غذا درست كن. گبه رو من ميشورم دلم واشه.
پيرمرد به سروقت اجاق غذا ميرود و پيرزن گبة آبي رنگ را به روي زمين پهن ميكند
. نقش يك سياهپوش بر اسب سپيد كه دختري را با خود ميبرد بر گبه بافته شده. پيرزن با حسرت بر گبه دست ميكشد.
پيرزن
: اجازه ميدي من گبه رو بشورم؟
پيرمرد
: خانوم خانوما، خانوم خوشگلا، تو نشوري پس كي بشوره عزيز دلم.
پيرزن
: (
بر گبه دست ميكشد) گبه خوشگلم. خانوم خانوما چرا رنگت آبيه؟ چرا ساكتي؟ چرا نميگي اون اسب سوار كيه؟ لااقل بگو تو رو كي بافته؟
نرمه بادي ميوزد
. دختر آبيپوش از دل گبة آبي رنگ ظاهر ميشود. يك قناري از سر شاخساري ميپرد. پيرمرد سر از اجاق روشن برميدارد. حيرت زده است.
پيرمرد
: ماشاءالله مثل ماه شب چهارده!
پيرزن
: اسمت چيه خانوم خانوما؟
دختر
: گبه. (دست به آب صاف چشمه ميبرد و آب از سرانگشتانش فرو ميچكد.) چه آب صافي! منو نميشوري؟
پيرمرد
: تو رو نشوريم، پس كيو بشوريم گبه خانوم؟!
گبه آبي رنگ در آب صاف چشمة كوچك فرو ميرود
. اكنون پيرزن تنهاست و پاي خويش بر گبه ميمالد.
پيرزن
: ميذاري دستامو بذارم سر شونههاي جوونت؟ پير شدم، بنيه ندارم.
دختر
: (
كه دوباره هست و دستهاي پيرزن را در هوا گرفته و بر دوش خود ميگذارد.) شونة خودته.
پيرمرد
: شما به چشمم خيلي آشنا ميآي، اسم بابات چيه؟
دختر
: اسمش چله است. اسمش تار و پوده، اوناهاش.
تصويري كوتاه از كوچي كه ميرود
. پدر دختر سوار بر اسب، كوچ را هدايت ميكند.
صداي دختر
: اون بابامه. از عشايره. ما قشقايي هستيم. دلمون يه جا بند نميشه. اگرم يه جا دلبند شديم، پدرم كوچ راه مياندازه كه دل بكنيم. يه بار، من به يكي دل بستم، به يه اسب سوار، به يه صداي غريب، به يه كسي كه مثل وهم، مثل سايه دنبال كوچ ما مياومد تا منو با خودش ببره.
پيرمرد
: (
هيجان زده) اگه جوون بودم مياومدم خواستگاريات. بابات آدم خوبيه.
دختر
: به قيافهاش نگاه نكن، خيلي بداخلاقه.
پيرزن
: (
پايش بر گبه آبي، دستش بر دوش دختر) بابات كه بداخلاقه، مادرت چي؟ مهربونه؟ خوشگله؟
دختر
: نه. عشاير ميگن بداخلاقيِ بابات، به خاطر زشتي مادرته. اوناهاش.
تصويري كوتاه از سكينه مادر دختر در حال مشك زدن
.
صداي دختر
: اسمش سكينه است. مادرمه. من دختر بزرگشم.
پيرمرد
: گالشو بده من گبه رو بشورم.
پيرزن
: (
تنهاست) تو پاهات درد ميكنه. بياي تو آب بدتر ميشي. گبه رو خودم ميشورم.
پيرمرد
: (
از كنار اجاق به كنار چشمه ميرود. جز او و پيرزن كسي نيست. دستان پيرزن گويي بر دوش خيالي دختر است. پيرمرد دست بر گبة آبي ميكشد.) شُستياش چقدر خوشگل شد، بازم دلم رفت.
پيرزن
: (
گويي به دختري كه رو به رويش ايستاده) دوباره چشمش افتاد به تو، منو يادش رفت.
پيرمرد
: (
گويي به دختري كه جلويش ايستاده) اين پيرزن به خودشم حسودي ميكنه، گبه خاموم. گبه خانوم! شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟
پيرزن
: خاطرخواه من تو بودي ديگه، وقتي جوون بودي.
پيرمرد
: (
برميخيزد و به پيرزن كه دست بر هوا دارد و پاي در چشمه پشت ميكند) جووني بلا نسبت خر بودم.
پيرزن
: (
گويي به دختر رو به رويش، درد دلوار) ببين چطور دل منو ميشكنه. شما به اين خوشگلي خاطرخواه نداري؟
دختر دستهاي پيرزن را كه بر دوش دارد به نوازش بر گونة خويش ميكشد
. صداي زوزة گرگي ميآيد. دختر به نوك كوه دور دست چشم ميبرد، پيرزن نيز. مرد سياهپوش بر اسب سفيد بر قله رو به رو ظاهر ميشود. پيرزن رو به دختر ميچرخاند.
پيرزن
: پس چرا صداش شبيه گرگه؟!
دختر
: اين يه رازه بين من و اون. ميگه از عشقت بيقرار شدم، پس چرا نميآي! (زوزه دوبارة گرگ)
پيرزن
: اگه دوستش داري چرا باهاش فرار نميكني؟
دختر
: آخه بابام گفته اگه باهاش فرار كني، ميكشمت.
پيرمرد
: (
با چشم اشكبار از دود اجاق) كاشكي كشته بود گير تو نيفتاده بودم. (زوزة گرگ)
دختر
: ميگه بيا بريم. برم؟
پيرزن
: (دستهاي دختر را بر دوش خويش كشيده، نگه ميدارد.) نريها. بري بابات ميكشتت. اول با بابات صحبت كن.
دختر
: بابام با من حرف نميزنه. آخه مادربزرگم مريضه. قراره عموم از شهر بياد ببرتش دكتر. بابام گفته هر موقع عموت از شهر اومد، ميذارم باهاش عروسي كني. ولي تا عموم از شهر بياد اون بيقرار شده.
مدرسه عشايري در دشت، روز
.
خروسي ميخواند
. تصوير به دشتي پر نخل باز ميشود. لابلاي نخلها چادر سپيد مدرسة عشايري است. عمو كه پيرمردي است با كيسهاي سپيد رنگ به سمت مدرسه ميرود. بچهها دسته جمعي به سؤال معلم پاسخ ميدهند. عمو به چادر وارد ميشود. معلم برپا ميدهد. عمو برجا ميدهد.
عمو
: اين جا كجاست؟
بچهها
: مدرسه عشايري استان فارس.
عمو
: فارس مال كجاست؟
بچهها
: كشور ايران.
دختر بچهاي زنگولة گردن بزغاله اي را به صدا درميآورد
. بچهها به صداي زنگولة بزغاله از مدرسه بيرون ميريزند. اكنون عمو پاي تخته سياه رو به كلاس ايستاده است.
عمو
: اين چه رنگيه؟
و دست راست
(را) از كادر تخته سياه بيرون ميبرد. تصويري كوتاه از لالهزاري سرخ كه دست عمو وارد آن ميشود.
صداي بچهها
: سرخ.
دست عمو خيال گلها را در هوا ميگيرد و از كادر لالهزار به كادر تخته سياه ميآورد
. مشتي شقايق سرخ در دست اوست.
عمو
: سرخي لالهزار. حالا اين چه رنگيه؟
و دست چپ را از كادر تخته سياه به تصوير يك دشت زرد وارد ميكند
.
صداي بچهها
: زرد.
دست عمو خيال گلهاي زرد را در هوا ميگيرد و به كادر تخته سياه ميآورد
. مشتي گل زرد در دست اوست.
عمو
: زردي لابلاي گندمزار. اين چه رنگيه؟ (و دست راست به آسمان آبي ميبرد.)
صداي بچهها
: آبي.
دست عمو به كادر تخته سياه بازميگردد، از رنگ آسمان آبي شده است
.
عمو
: آبي آسمان صاف خدا.
دست آبي را به زير كادر فرو ميبرد
. دست او به سمت يك درياي آبي رنگ اشاره ميكند.
صداي عمو
: اين چه رنگيه؟
صداي بچهها
: آبي.
دست عمو از دريا به كادر تخته سياه بازميگردد
. از دست آبي او آب ميچكد.
عمو
: آبي با صفاي درياها. حالا بگين اين چه رنگيه؟
عمو دست چپ
(را) از كادر تخته به سمت خورشيد آسمان ميبرد.
صداي بچهها
: زرد.
عمو دست زرد شده از رنگ خورشيد را به كادر تخته سياه بازميآورد
.
عمو
: زردي آفتاب عالمتاب. زردي آفتاب و آبي آب، ميشود در گياه سبزي ناب.
عمو دست زرد و آبي به بالاي سر ميبرد
. دست عمو وارد دشتي سبز ميشود.
صداي بچهها
: سبز.
عمو با هر دو دست خيال رنگ سبز را به كادر تخته سياه فرو ميكشد
. در دست او مشتي انبوه از سبزي است.
عمو
: سبزي ناب.
عمو با دست زرد رنگ شقايق سرخ رنگ را به غروب آسمان بالا ميبرد
.
عمو
: زرد و سرخي كه هست در خورشيد در طلوع و غروب نارنجي است.
كوچ بزرگ در دشتها، روز
.
عمو بر خلاف كوچ بزرگي كه ميرود ميآيد
.
صداي دختر
: بهار آمد و عمو نيامد. در بهار همة عشاير كوچ كردند مگر بيلة ما. پدرم گفت ما صبر ميكنيم تا عمو بيايد و مادربزرگ را به شهر ببرد. عمو آن قدر دير رسيد تا مادربزرگ مرد. پدرم مادربزرگ را در گورستاني كه همه جايش سبز بود، به خاك سپرد.
تصويري كوتاه از دست زرد و آبي عمو كه وارد كادري از دشت سبز ميشود
.
سياه چادرهاي برادر، روز
.
سه سياه چادر به پاست
. سكينه مشك ميزند. ديگران نان به تنور ميبرند. و بزغالهها هم بازي كودكانند. عمو به سياه چادرها ميرسد.
عمو
: آبادي سلام.
سكينه
: سلام.
عمو
: منو ميشناسي؟
سكينه
: نخير.
عمو
: (
كلاه از سر برميدارد.) حالا چي؟
سكينه
: برادر شوهرمي. اگه زن گرفتي پس چرا تنها اومدي؟
عمو
: من هنوز بچهام. كي زن بچه ميشه!
زينب
: كاكا سلام.
عمو
: سلام زينب باجي. حال و احوال؟ عجبه شناختي!
اهل بيله دور عمو را ميگيرند و شادي ميكنند
.
چشمةكوچك، روز
.
پيرمرد
: (
سر از پخت غذا برميدارد.) گبه خانوم عموت اومد، عروسيات نزديكه.
پيرزن
: پاشو برو به عموت بگو باباتو راضي كنه.
دختر
: عموم منو به جا نميآره. اگه برم پيشاش ميگه دختر جون من عموتم يا داييات؟
سياه چادرهاي برادر، روز
.
عمو
: (
رو به زينب) باجي اين بچة توست؟
زينب
: از بس دير ميآي بچههاي خواهر و برادرت رو نميشناسي.
عمو
: حالا بهتون ثابت ميكنم كه خوب ميشناسم. زينب تو برو اون ور درخت. سكينه زن داداش تو برو اين ور درخت. اون بچة زينبه پيش مادرش وايسه. اون بچه سكينه است بره پيش ننهاش.
عمو بچههاي برادر را كنار سكينه و بچههاي خواهر را كنار زينب و هر گروه را در سمتي از درخت جمع ميكند
.
صداي دختر
: عمو همه را زير درختي جمع كرد. اين درخت يادآور فاميل ماست. هر كودكي كه در بيلة ما به دنيا بيايد، شاخي بر اين درخت ميرويد و هركه از بيلة ما چشم از جهان ببندد، شاخساري از اين درخت هرس خواهد شد. مادربزرگ تكتك آدمهاي فاميل را از شاخههاي اين درخت ميشناخت.
عمو
: حالا همه رو درست شناختم؟
بچهها
: نه.
عمو
: درستش كدومه؟
بچهها جا به جا شده و هركس كنار مادر خود ميايستد
.
بچهها
: درستش اينه.
چشمه كوچك، روز
.
دختر و پيرزن دست بر دوش هم كنار چشمه نشستهاند
.
دختر
: ميبيني؟! اصلاً سراغ منو نگرفت. حتي نپرسيد گبه كجاست. فقط اومده مادربزرگو ببينه و برگرده شهر.
سياه چادرهاي برادر، روز
.
عمو از كنار درخت به سمت سياه چادر مادربزرگ ميرود
.
عمو
: ننهام كو؟ نارنج خانوم من كو؟ ننه! نارنج! ننه نارنج! عباسات اومده. كجايي؟ نارنجم!
سياه چادر مادر خالي است
. جز چلة بيگره گبهاي و جز سگي كه براي عمو دم تكان ميدهد، چيزي نيست.
صداي دختر
: عمو دير اومدي يار تو گم شد.
صداي سكينه
: اون گبه رو ميخواست ببافه براي عروسيات بفرسته شهر.
عمو در غم مرگ مادر فروميرود
.
تصويري كوتاه از قبر مادربزرگ در دشتهاي سبز
. عمو و دختر بر سر قبر اويند.
تصاويري كوتاه از دشتهاي سبز در نوازش باد و سر انگشتان دختر كه گبه ميبافد
.
صداي محزون لالايي از يك زن قشقايي
. زمينة گبه به رنگ سبز بافته ميشود.
.::ادامه در ادامه مطلب::.
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط: DJMZ
|